در راه کانادا

ادامه مصاحبه

تا روز قبل از مصاحبه رو که گفتم و چیز خاصی هم نبود. اما روز مصاحبه که ١شنبه بود. شبش که اصلا خوب نخوابیدم با اینکه کلی هم خسته بودم ولی افتضاح بود همش از خواب میپریدم. ساعت ٧ بیدار شدیم و رفتیم برای صبحانه. اون روز به نظرم صبحانش خوب نبود انگار هیچی من ندیدم!!! یه صبحانه مختصری خوردیم و آماده شدیم و حرکت...

این بار دم هتل یه تاکسی که تاکسیمتر هم داشت گرفتیم که شد ٢٠٠٠ تومان کرایمون. ساعت ١٠ و نیم رسیدیم دم در سفارت. دیدم واییییییییییی یه صف طویل اولش یه کم هول شدیم که یعنی باید تو خیابون تو صف بایستیم؟؟!!! (البته هوا به شدت خوب بود به گرم و نه شد ، من که از شدت استرس یخ یخ بودم )

رفتیم جلو در سفارت و گفتیم که ما برای 11 برای کبک وقت مصاحبه داریم. یه خانوم جوونی بود. گفت برید چند قدم جلوتر چند تا پله می خوره پایین اونجا برای کبکه.

از پله ها که پایین رفتیم یه دکه کوچیکی بود که موبایلونو گرفت تا زمان خروج بهمون تحویل بده. درو که باز کردیم بریم تو باورتون نمی شه من قلبمو میدیدم که داره میزنه بیرون. داخل 2 تا آقا نشسته بودن یکی ایرانی و یکی عرب. ،قای عرب که مثل بلبل فرانسه حرف میزد چون انگار چند سال تو کشورای آفریقایی که اکثرا فرانسه زبانن زندگی میکرده. اما اون آقای ایرانی هم انگار جوگیره این عربه شده بود چون وقتی همسر گرام پرسید که حالا کار خاصی باید کنیم؟ به فرانسه فرمودند فقط فرانسه حرف بزنید!!!!

که البته پسر بدی هم نبود و بعدش کلی راهنمایی کرد. باید میرفتیم یه فرم میگرفتیم و یه سری اطلاعاتو وارد میکردیم. جناب همسر که تشریف بردن بگن فرم رو به ما هم بدبد چشمتون روز بد نبینه یه خانوم تپلی با یه لحجه خفن یه چیزایی گفت که ما تقریبا هیچی نفهمیدیم!!!

خلاصه فرم رو پر کردیم و نشستیم. چند لحظه بعد یه خانوم جوونه خیلی مهربون اومد و این آقای عرب رو صدا کرد و رفت داخل. بعد هم یه مرد میانسال فوق العاده خوش برخورد اومد و این آقای جوونه ایرانی صدا کرد.

ساعت 11:15 بود که یه خانوم پیری اومد و فامیلیه مارو خیلی بد تلفظ کرد!!! فهمیدیم که نوبت ماست!! فرمودند کابین 1. ما هم راه افتادیم داخل کابین.

به خدا نمی خوام حس بدی به بقیه دوستان بدم اما این برای ما بدترین روز بود. درسته که قبول شدیم اما این خانوم تا جا داشت اعصابمونو داغون کرد. اول که اصلا انگار نه انگار ما سطح زبان رو 4 زدیم!!! عین فرفره حرف میزد. ما هم اول خب شوک شده بودیم هی به هم نگاه میکردیم که خانوم عصبانی شد و گفت نمی فهمید به هم نگاه نکنید!!! انگار با نگاه هم میشه تقلب کرد!!! و خیلی جدی تذکر داد که اگه به هم نگاه کنید یکیتونو میفرستم بیرون!!! ای بابااااااااااا آخه چرا؟؟؟ خلاصه یه کم بعد یخمون آب شد اما متاسفانه همسر انگار بدچوری اعتماد بهنفسشو از دست داده بود هر سواله ساده رو چند بار باید تکرار میکرد و منم تو دلم داشتم خودمو خفه میکردم که بابا حواستو جمع کن اینارو که خوب بلدیییی

سوالا اینطور شروع شد که مین کیه؟ اسمتون چیه؟(اینا همه از همسر که مین بودن پرسیده شد) چند سالته؟ و بعد همین سوالات از من پرسیده شد. رفت سراغ مدارک تحصیلی همسر که رشتت چیه و کی مدرکتو گرفتی و از این سوالات آسون اما با لحجه و سرعت بسیار بالا!!!

بعد رفت سر شغل که کارت پیه توضیح بده. همه رو خیلی خوب داشت توضیح میداد و منم بهش نگاه میکردم و تایید میکردم که باز این خانوم عصبانی شد که تو چرا زل زدی به ایشون؟ منو باید نگاه کنی!!!! یکی نبود بگه آخه نه خیلی هم خوشگلی!!!

اولین گیر شروع شد که تو که میگی مدیر هستی تو گواهی کارت نگفته تو مدیری. کلی بالا و پایین که به پیر و پیغمبر اینا به ما گواهی اشتغال به کار که کارتو دقیق بگه به ما ندادن. بعد گیر داد که چرا گواهی اشتغال بکار جدید رو برا بانک گرفتی؟ بازم توضیح که دوبار پشت هم نامه برا یه جا نمیدادن!!

اومد سراغ من و کلی سوال از مدرک و دانشگاه و کار(با اینکه همه میگفتن از کسی که مین نباشه سوال زیاد نمیپرسم منو که بیچاره کرد)

چرا کارت مرتبط نیست؟ چند وقته زبان میخونید؟ کجا؟ چرا خصوصی میخونید؟ سر این سواله منو بیچاره کرد!!!! آخرش بعد از 20 دقیقه توضیح که هر حرفه من اونو بدتر میکرد گفتم درس خوندن سلیقس و ما ای روشو ترجیح دادیم!!! دیگه ول کرد( آخه هر چی گفتم نمی رسیم بعد کار بریم کلاس روزای تعطیل هم جایی که مد نظرمون بود کلاس نداشت و ما مایل بودیم هر دو باهم زبان بخونیم و ایران کلاسا جداست اما انگار یاسن میخونی تو گوش...) هی میگفت فکر کردی کبک وقتت همین جوری آزاده؟؟؟

خلاصه سوالا در همین حد بود اما همیت چند سوالو از بس بالا و پایین کرد که نزدیک 1 ساعت و 45 دقیقه طول کشید. در آخر هم همون پرینت معروف و گرفت و بدون هیچ لبخندی گفت شما قبولید!!! همین!!!

به خدا خوشحالی ماسید به لبامون بس که خشک بود. امیدوارم گذر دشمنم هم به این خانوم نیفته.

بعدش هم گشت و گذار و ...(جاهای دیدنی رو هم پست بعدی میام و میگم)

نویسنده : بهار : ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۳ آذر ،۱۳۸٩
Comments نظرات () لینک دائم