در راه کانادا

خبر جدید

بالاخره بعد از مدت ها دولت کانادا به ما هم گوشه چشمی نشان دادند واقعا از لطفشون سپاسگزاریم . از ٢-٣ ماه مونده به پایان سال ٨٨ که فایل نامبرمون اومد تا روز ۵شنبه ٨مرداد ١٣٨٩ دیگه هیچ خبری نبود. تقریبا داشتیم عادت میکردیم که زیاد بهش فکر نکنیم . ناگفته نمونه که پسر خاله همسر جان که تیر ماه از استرالیا تشریف آوردن به ایران دوباره یه بلوایی در دل من و همسر به پا کردن که چه نشستید؟؟ اگر نرید یک عمر باید با این علامت سوال در ذهنتون زندگی کنید که شاید اونجا موفق تر می بودم... خلاصه با حرفای پسر خاله جان من بیشتر در تب و تاب افتادم که پس چرا هیچ خبری نمی شه؟؟؟ هر روز هم یه همسر گرام میگفتم که زنگ بزن به وکیل ببین خبری شده یا نه و ایشون با خونسردی تمام میگفت شب یادم بنداز زنگ بزنم... و دوباره روز از نو و همه این حرفا از نو... تا اینکه پنجشنبه شب بعد از یه گردش آخر هفته ای به خونه برگشتیم دیدم احمد بالاخره تلفن رو برداشت و به وکیل زنگ زد... بعد از چند لحظه که قطع کرد اومد تو اتاق و گفت وای بهاررررررررر یه نامه اومده که اسممون رفته تو لیست مصاحبه و آماده باشید که تا یکی دو ماه بعد برید مصاحبه... منم یه لبخند یخی که پر از استرس ناگهانی ناشی از این خبر بود زدم و گفتم آخیییییییییی یه خبری شد بعد این همه مدت... اما چشمتون روز بد نبینه مگه میشد دیگه احمد رو یه جا نشوند؟!! مدام راه می رفت و شعر میخوند( البته به شدت تابلو بود که از استرسه) و وقتی میگبپفتم که آروم باش و استرس به خودت و من راه نده میگفت من کجا مضطربم؟؟ تلقین نکن به من!!!! اون شب هم با همه خستگی ناشی از یه هفته کار سنگین اصلا خوب نخوابیدم یعنی همش خواب کانادا و اینکه اونجا دارم با مردم سر و کله میزنم که حرف منو بفهمن رو دیدم و صبح کوفته تر از همیشه بیدار شدم.

یه قدم به هدفمون نزدیک تر شدیم اما کلی نگرانی تو وجودم بیدار شده که خدایا یعنی چی میشه؟؟ خدایا خودت کمکمون کن که تو این راه همه نیرومونو بتونیم جمع کنیم برای یه زندگی بهتر...

دعا کنید که ما هم زودتر از شر این مصاحبه و دلواپسی های خاص خودش خلاص بشیم...

 

نویسنده : بهار : ٢:٥٤ ‎ب.ظ ; شنبه ٩ امرداد ،۱۳۸٩
Comments نظرات () لینک دائم